سايت شخصيlalesiah

   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1234...6

موضوع : پرنده خوشبختيتاريخ : 12 February 2008   شماره : 10

3610073-lg.jpg




35klthu.gif



در غروبي نشسته بودم     

و در خيال رويائي شيرين بودم

سرخي غروب نشان از تاريکي ميداد

تاريکي تلخي داشت و نگاهم به آسمان بود

نوري از آسمان به سويم آمد

چشمانم يک لحظه هيچ جايي را نديد

وقتي چشمانم را باز کردم

پرنده اي زيبايي را ديدم در کنارم نشسته

بر پا يش نامه اي بسته شده بود

يک لحظه مات و حيران شدم

نامه را از پايش گرفتم و باز کردم

اين نوشته شده بود :

سلام من پرنده خوشبختي هستم

و اين نويد عاشقي ا ست

من از آسمون آمده ام براي تو

من از عشق آسموني آمده ام

مرا بپذير تا در کنا رت با شم

دستي بر سر پرنده خوشبختي کشيدم

و پرهاي نازش را با دستانم که خاکي و زميني سرد بود

نوازش کردم

انگار حس کردم دستانم سبک است

پرنده اي خوشبختي هديه اي از خدا بود

چون هميشه در آسمان بد نبال عشق رويا يئيم بودم

حالا من در پناه دو بال سفيد بي کرانم

پرواز را مي آموزم ................

تا عشق را بفهمم ..............تا عشق را بفهم

    ارسال نظر ( 13 )!
موضوع : تاريخ : 01 February 2008   شماره : 9

و حال سخن خدا با فرزند آدم:


 
اي فرزند آدم...


من همدل آن کسم که همراهم باشد. پس به سوي کرامت و مصاحبت من بشتاب و با من انس بگير تا با تو انس بگيرم.


مرا انتخاب کن تا من هم تو را برگزينم.


از من بپذير تا من نيز از تو بپذيرم و در محبت به تو شتاب کنم. 


 
اي فرزند آدم...


آنان که با من قهر کرده اند و از من بريده اند، اگر ميدانستند چه اندازه به ديدارشان مشتاقم و انتظارشان را ميکشم...


آنان که با من به دشمني برخاسته و در مقابل اقتدار و عظمت من تيغ پيکار و کارزار کشيده اند، اگر ميدانستند چه مايه به دوستي و مهرشان دل بسته ام...


آنان که روي از درگاه من برگردانده اند، اگر ميدانستند چقدر دلم برايشان تنگ شده است...


اگر ميدانستند بند بند وجودشان به شوق من از هم مي گسست و پاره هاي جانشان به اشتياق از هم مي گسيخت و دل و قلبشان از خوشي آب ميشد...


اگر ميدانستند...


اي فرزند آدم!


 
اي فرزند آدم...  

دل تو حرم من است، چگونه در حرم من بيگانه را راه مي دهي؟


جان تو منزلگاه عشق من است، چگونه در اين منزلگاه محبت ديگران را پذيرايي ميکني؟


وجود تو فرش قدمهاي ياد من است، چگونه ياد غريبه ها قدم بر اين فرش مي نهد؟


به من اعتماد داشته باش. از من مگريز، زبانت را با نام من، دلت را با عشق من و قلبت را با ياد من تازه کن.


من دوست آن کسم که دوستم بدارد، من همنشين آن کسم که با من بنشيند، من همدم آن کسم که با من مأنوس شود.  
    ارسال نظر ( 58 )!
موضوع : ""تاريخ : 23 January 2008   شماره : 8
The image

 ="text/ ">GetFooter('...');  ="text/ ">GetHeader('.کاش مي فهميدند!'); 


.کاش مي فهميدند! 9

تشنگي برايت معنا ندارد...مي دانم!

زيرا سيراب بودي و مست از مي عشقش. کاش مي دانستند...کاش مي فهميدند!

زمين و آسمان رازهايي از تو و اشکهايت در سينه دارند که هر روز با نشانه هايي بازگويشان

مي کنند. زمين دهان باز مي کند هر از چند گاهي ... شايد مرحمي بيابد براي خاطرات زخم خورده اش!

و چه بگويم از آسمان که چهره اش را سياه پوش مي کند...فريادي مي زند...و اشکهايش را مي بارد...آنقدر تا شايد دوباره آفتابي شود خاطراتش! اما باز ابر غم رخسارش را فرا مي گيرد!

آري! اين است رسم روزگار... اين است درک عشق و بازگوييش به اين زيبايي و عظمت!

و من اينجا نشسته ام...به آسمان خيره مي شوم...سر به سوي زمين بر ميگردانم و دعا مي کنم کاش روزي بتوانم تو را...عشقت را...غم و شاديت را...رنجت را...و صبرت را...درک کنم.

کاش...بتوانم...بتوانيم...

آمين!
    ارسال نظر ( 3 )!
موضوع : يادته تو اوج پاييزتاريخ : 18 October 2007   شماره : 7

 يادته تو اوج پاييز آخرين لحظه ي ديدار                   


                                      دستامون تو دست هم بود. حالتي که ديگه نميشه تکرار


 


 يادته به ماجرامون چقدر نگاه مي کرديم


                                      تا  يکي  دلش  بياد و  بگه  خوب  خدا نگهدار 


 


تو خداحافظي کردي دل من يه کم تکون خورد


                                      بعدش  اسمتو  نوشتم  روي  ساقه ي  سپيدار


 


بارون گريه که باريد از تو ابر غصه هامون


                                    يادمه که هردومون سر گذاشتيم روي آجراي ديوار


 


دوباره پرسيدم از تو راست راستي بايد جدا شيم؟


                                    يادته  اشک  تو  افتاد  روي سيم  گرم  گيتار؟


 


منم انگار مثل اشک از چشمات افتاده بودم


                                    يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نکردم اصرار


 


خيلي اونجا مونده بوديم همه مارو ديده بودند


                                   بد جوري نگاه  مي کردند مردم  کوچه و  بازار


 


نگاتو گرفتي از من گفتي خوب کاري نداري


                                    من  شکستم  ولي  گفتم  برو  به  اميد  ديدار


 


دو سه تا فردا گذشت ومن ديگه تو رو نديدم


                                    شنيدم  ولي  رسيدي  به  يکي  شبيه  دلدار


 


دل من دوباره لرزيد مثل اون لحظه ي آخر


                                  خاطره.ستاره هامون.همه قول .وقرارا شدرو روياي من آوار


 


حالا موندم از خدامون چي بخوام  خوشيت يا غصت؟


                                  همه  گفتند عکس  اونو ديگه از  رو  طاقچه  بردار


 


اما من مي گم خدايا  من که کلي غصه دارم


                                 غماي  اونم  بگير و  باز  به  اين  ديوونه   بسپار



    ارسال نظر ( 5 )!
موضوع : lovelتاريخ : 21 July 2007   شماره : 6
 

http://lalesiah.mycloob.com/

...................................

حکایت بی نانی

 
 
می سپارم دل به دریا،بی خیال
می شمارم لحظه ها را،بی خیال

می کشم بر دفتر نقاشی ام
نقش های زشت و زیبا،بی خیال
دوره گردی می شوم هر شب چو باد
دست تکرار غزل ها،بی خیال
گاه در آشفته بازار دلم
می شوم تنهای تنها،بی خیال
بی خبر از شعر پر تشویش عشق
می کنم خود را تماشا بی خیال
گاه می سازم برای روح خود
نردبانی تا ثریا،بی خیال
گاه از ترس نبود مصرعی
می زنم عمری تقلا،بی خیال
بی خیالم با خود اما با تو من
حرف هایی دارم اما...بی خیال

پره از هوای سرد بی کسی

شب من وقتی به دادم نرسی

بسته بی تو دلم از ترانه لب

یخ زده بی توتنم تو دست شب

وقتی رفتی لحظه بی تو جون سپرد

باد وحشی همه ی شعرامو برد

وقتی رفتی بغض آسمون شکست

دل که تنهایی تو باورش نبود

جز هوای تو توی سرش نبود

بعد تو به باور شکست رسید

رفتی و از همه ی دنیا برید

به خدا حق دل من این نبود

به خدا وقت شکستنش نبود

خیلی زود بود واسه دلمرده شدن

از همه زندگی سر خورده شدن

نیامد و چشمهای بارانی مرا در بغض

 

ابرها مدفون ساخت و در پشت ابرهای  خیالم گم شد و من ِ گریز زده

 

را تنهای ِ تنهای در میان هجوم  ِ  بی نشانی ها، خسته و درمانده رها کرد

 

تا...

 

همصدا، بابارش ِ لهجه بی کلام  ِ باران

 

برپرهای سوخته ودل ِ  به یغمابرده ام

 

وشب مرده گی هاوحصاری که تاابد

 

درآن جاوادنه خواهم ماند

 

برای خود

                 مرثیه

                            سرایی

                                                 کنم 
 

دلم خون شد ازاین بیگانه مردم

 

خوشاآن مردمان جانانه مردم

 

بیاییدای به جان آسودگاران

 

به این میخانه بامیخانه مردم

 

پریشان خانه ای دیدیم وگفتیم

 

دریغازین پریشان خانه مردم

 

بدین خلوتسرا بیگانه مردم

 

به ازدیداراین بیگانه مردم

 

دمی ازبا توبودن با توای دوست

 

منم دیوانه تر ، دیوانه  مردم

نقش من در بركه های چشم او دیگر شكسته

آنكه روزی عاشقونه گرمی آغوش او بود تكیه گاه خستگیهام

دیدم آخر در نگاهش لحظه تلخ جدایی رنگ مرگ آرزوهام

سر به زانو می گذارم تا نبینم رفتنش را

آه من در سینه ام باش تا نگیری دامنش را

از نگاه من گریزان آن دوچشم پرگناهش

می گریزد تا نبینم مرگ عشقو در نگاهش

چشم چون آئینه ی او آن دو چشمانی كه روزی

با نگاه عاشق من لحظه لحظه روبرو بود

دیدم و باور نكردم چون غروبی سرد و سنگین

 اینچنین با من غریبه خالی از هر گفتگو بود

من نمی پرسم كه آمد زیرو و رو شد آشیانم

او نمی خواهد بگوید من نمی خواهم بدانم

گر پشیمان هم بیاید من نمی خواهم بمانم

 امید نا امیدی های من

بر تن خورشید می پیچد به ناز
 چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب

    ارسال نظر ( 7 )!
موضوع : obsتاريخ : 12 June 2007   شماره : 5
http://www.googoosh.tv/lyrics/Ahooye%20eshgh.jpg
    ارسال نظر ( 4 )!
موضوع : من اگر يک شب ....تاريخ : 28 May 2007   شماره : 4
 

هم صدايم باز کن در رابه من من ندارم طاقت دوري تو من غريبانه گذشتم از دلم تا گزندي ره نيابد سوي تو من اگر يک شب گرفتارت شدم تا ابد هم زنده ام با بوي تو




 

 من اگر يک شب گرفتارت شدم تا ابد هم زنده ام با بوي تو مي روم تا از کنارت بگذرم اين مسافر مي رود از کوي تو کوله بارش خاطرات بي زوال قلب او زنجير در جادوي تو تو غريبانه گذشتي از دلش اين غم غربت شبيه موي تو باز کن در را به رويش لحظه اي تا غريبانه نميرد از غم دوري تو


    ارسال نظر ( 3 )!
موضوع : کوچهتاريخ : 24 May 2007   شماره : 3


 

 


 

 


 


بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
               حذر از عشق ؟
                                    ندانم
سفر از پيش تو ؟
                       هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : ¤تاريخ : 23 May 2007   شماره : 2
 
    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : تو يعني ----» همه دنياي منتاريخ : 08 May 2007   شماره : 1
http://fery4u69.persiangig.com/video/Talabe%20eshgh.jpg
    ارسال نظر ( 6 )!

1234...6


Copyright 2005 Cloob.Com, All right reserved.